یادش بخیر بادبادکا پرنده های بیصدا
با دست ما گم میشدن تا قله آسمونا
یادش بخیر رو نرده ها بازی نور و سایه ها
پچ پچ ما تو دل شب شعر قشنگ کوچه ها
***************************

 

7 سال گذشت ...
همین روزا تولد هفت سالگیه وبلاگمه !

یادش بخیر اون موقع ها چه دغدغه هایی داشتم الان چه دغدغه هایی ...

بدون شک چند سال دیگه باز میگم الان چه دغدغه هایی دارم و سال 93 چه دغدغه هایی داشتم ...

این قصه سر دراز دارد...

کلا ذات آدمیزاده هرچی داشته باشه باز بیشتر میخواد باز دنبال بیشتر از ایناست...

چقدر زود گذشت آخه ... چقدر زود ... خیلی دلم تنگه بچگی هامه خیلی روزای قشنگی بود...از الانم هم خیلی راضیم ولی صافی و پاکیه دوران کودکی یه چیز دیگست

با یه متن قشنگ این پست و جمع و جور میکنم ...

خیلی هم قشنگ :
درد ما جنگ هسته ای نیست یا کوروش که داره از یاد میره درد ما وجدانه که هر روز سرش داره به باد میره
مقصد کجاست که نمیرسیم کدوم پل شکسته چرا هیچکی راضی نیست اگه یاد بگیریم تو لحظه زندگی کنیم دیگه نیازی به این همه بازی نیست ، قیصر امین پور گفت ساحل بهونه است رفتن رسیدنه یعنی طول زندگی بی ارزشه عرضش زندگی کردنه
هدف رفتن و کامل شدنه چون هممون از اونیم اما اینکه کی و از چه راهی برسیم رو به خودمون مدیونیم
نمایشنامه رو یکی دیگه نوشته اما من وتو بازیگراشیم اگه نقشمونو درست بازی نکنیم همون بهتر که نباشیم
تقدیر رو قبول دارم نمیشه دست زد بهش اما سرنوشت رو که میشه دوباره از سرنوشت
بیایم انقدر به تمدن ۲۵۰۰ سالمون ننازیم بیایم تاریخ و فرهنگ رو از نو همین جا همین الان بسازیم
آزادی و دموکراسی آسی نیست که کسی یه دفعه واسمون رو کنه دموکراسی رو هر کسی باید اول از خونه خودش شروع کنه
کینه ها رو ‪که‬ دور کنیم خدا مرتب به خونه دلامون سر میزنه اگه آروم بگیریم و خوب گوش کنیم میشنویم همیشه داره در میزنه
ما همه از اون چشمه رحمتیم که همیشه اغوشش بازه چی میشه که نمیتونیم همدیگرو ببخشیم، اینه که واسم یه رازه
نماز روزه تکمیل، حج و کربلا رفته، اما چی کار کردی؟ نون به سفره ای رسوندی؟ پشت مظلومی وایسادی؟ پیاده ای رو سوار کردی؟
ایناست که راه نجاته نه پیشونیای پینه بسته هرچی دولا و راست شدی اگه دلیو شیکوندی از کیسه رفته
هیچی درست نمیشه مگه اینکه اول به خودمون برسیم بارهامونو زمین بذاریمو دستامونو به دست هم بدیم
اگه به خودمون بیایم میفهمیم که چه نیرویی تو وجودمونه نیرویی که به ما فرصت خلق و تغییر میده ما رو به خدایی میرسونه

تا درودی دیگر بدرود...


موضوعات مرتبط: بادبادکا !

تاريخ : جمعه هفدهم مرداد 1393 | 21:59 | نویسنده : عرفان |
  سلام دوباره به تمام دوستان عزیزم امیدوارم تو این مدتی که ازتون خبر نداشتم حالتون خوب باشه

من که خیلی خوبم خیلی خوب تر از اون چیزی که بشه تصور کرد ...

خداروشکر میکنم بابت همه اتفاقای خوب و قشنگ زندگیم

این پست تقدیم به عزیزترین اتفاق زندگیه من


موضوعات مرتبط: به عشق تو

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | 1:33 | نویسنده : عرفان |
 

 

(اين پست رو فقط با اين آهنگي که پخش ميشه همزمان مطالعه کنيد چون من وقتي که مينوشتم همين آهنگ پخش ميشد)

بيشتر از هر موقع ديگه اي از تنهايي لذت ميبرم
فکر و فکر و فکر...اين شده کار هر روز و هر ساعتم
يه گوشه ي دنج که ترجيح ميدم اتاق خودم باشه با يه قلم و کاغذ يه مقدار نون و يه ليوان آب... اينا که باشن تا ساعت ها به کسي کار ندارم !
توي اين پست فقط ميخوام بنويسم نميدونم چرا ولي دوست دارم که بنويسم ...
اين روزا شايد هر روز فيلمي رو که با ديدنش متحول شدم و بارها نگاه ميکنم و مثل روزه اول اشک ميريزم و واسم جذابيت داره...فيلمي که با قلب و انديشم بازي کرد فيلمي که لحظه لحظه هاشو دوست دارم...دل شکسته...

آرامش الانمو با هيچي عوض نمي کنم ولي گه گاهي اطرافيانم با کاراشون از اين حس محرومم مي کنن
گاهي قلب رو مي سوزونه طعم تلخ بعضي حرفا
 با آدما رو که بازي کني و از پشت خنجر بخوري ميفهمي که چي ميگم مخصوصا از کسي که انتظارش رو هم نداري ولي خب اين خاصييت زمونه ي ماست ، چه ميشه کرد ! چه ميشه گفت ! و يا حتي چه ميشه نوشت...!
.
.
چند شب پيش بود که داشتم در مورد کاراي فردام برنامه ريزي ميکردم که تو همين حين خوابم برد و اونم چه خوابي ! خواب ديدم که توي چمنزار زيبا که درختاي بلندي داشت کنار يه رود آروم و زلال دارم قدم ميزنم و از اون همه زيبايي لذت ميبرم . که يهو صداي اسم منو فرياد زد و خواست که کمکش کنم ! من دنبال صدا رو گرفتم  و هرچي که ميرفتم صدا بهم نزديک تر ميشد ولي نميرسيدم به کسي که داشت از من کمک مي خواست ، من که ديگه داشتم ميدويدم کم کم خسته شدم و وايستادم که نفسي چاق کنم و دوباره برم طرف صدا که شنيدم اون صدا بهم ميگه که ادامه بده من همين نزديکيام و من دوباره شروع کردم به دويدن به طرف اون صدا که تو همين بين بود که از خواب پريدم ! خيلي فکرم رو مشغولش کرد و يه نيم ساعتي بدون وقفه داشتم بهش فکر ميکردم که صداي اذان صبح طنين انداز شد...
بلند شدم نمازمو خوندم و سعي کردم که دوباره بخوابم ولي نشد و کل اون روز فکرم درگير خوابي بود که دیده بودم و اينکه ناتموم مونده بود بيشتر اذيتم ميکرد...!

خلاصه  تا همین الانش هم درگير معنا و مفهوم اين خوابمم که واقعا اون چه کسی بود که منو صدا میکرد !؟ چرا هرچی پیش میرفتم نمیرسیدم بهش !؟ آیا این خواب چیز خاصی میخواست بهم بگه یا نه !؟ و هزارتا سوال بی جواب دیگه  !!!
.
.
.
با يه جمله ي زيبا که ديالوگ رضا کيانيان بود توي يه فيلمي که اسمشو يادم نمياد ! این پست رو تموم میکنم
نجابت زماني معني پيدا مي کنه که انتخاب ديگه اي هم باشه !

 


موضوعات مرتبط: خواب ناتمام

تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | 16:58 | نویسنده : عرفان |
 

 

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم...

لحظه ی سال تحویل امسال میتونه واسم رویایی ترین شروع یه زندگیه دوباره باشه
امسال لحظه ی سال تحویل کنار آرامگاه کوروش کبیرم

...

از وقتی که یادم میاد تا الان همیشه چند دقیقه مونده به تحویل سال دعاهامو مرور میکردم که لحظه ی سال تحویل تو دلم بخونمشون ولی همیشه یادم میرفت ! چند دقیقه بعد که یادم میومد دیگه سال تحویل شده بود و کلی ناراحت میشدم و میگفتم یعنی یه سال دیگه باید صبر کنم...! ولی بعدش با خودم میگفتم خدا خودش میدونه تو دلم چیه پس دیگه نیازی نیست که دوباره بخونمشون...

امسال می خوام سنت شکنی کنم و همون لحظه ی سال تحویل همه ی دعاهامو بخونم

...

دوستان عزیزم سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم و امیدوارم سالی سرشار از موفقیت در انتظارتون باشه...دلتون پاک و انسانیتتون مداوم...


 

 


موضوعات مرتبط: سال نو مبارک...

تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 | 14:42 | نویسنده : عرفان |


1.روزگارم بدون لذت بردن از زندگيم ميگذره ، نمي دونم چيکار کنم که از زندگيم تو اين روزا لذت ببرم !!؟ شايد بايد يکم به همين منوال بگذرونم که قدر روزاي خوبم رو بيشتر از پيش بدونم...

2.کمتر از يه ماه ديگه يه مسافرت در پيش دارم ، مي خوام کلي از اين موقعيت استفاده کنم و خودمو حسابي بسازم ، فکرم اين روزا بيشتر درگير مشکلات اطرافيانمه تا خودم ، بايد کمکشون کنم ...

3.چند روز پيش يه تصميمي گرفته بودم که هرچي فکر ميکردم تا همين امروز يادم نميومد !! امروز دوباره با قرار گرفتن تو همون شرايط قبلي بودم که يهو احساس کردم من اين صحنه رو قبلا تجربه کردم و تو همون لحظه بود که ياد تصميمم افتادم...ميخوام برم آسايگاه معلولين و سالمندان ، تابحال تجربه نکردم ولي فکر ميکنم موقع بيرون اومدن کلي چيز ازشون ياد گرفته باشم که از آدماي اطرافم نتونستم ياد بگيرم...

4.اين شماره 4 رو هم با يه شعر از زنده ياد حسين پناهي ادامه ميدم

مگسي را کشتم
نه به اين جرم که حيوان پليديست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر يک به صد است
طفل معصوم به دور سر من مي چرخيد
به خيالش قندم
يا که چون اغذيه ي مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
اي دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبي بود
من به اين جرم که از ياد تو بيرونم کرد
مگسي را کشتم

5. نوشتن بهانه ايه براي زنده موندنم...اگر روزي نتونم به هر دليلي بنويسم ، چی به سرم مياد !!!!؟ خدايا تنهام نذاريا
همين الان ياد يه شعري افتادم که 2 يا 3 سال پيش گفته بودم !!!!!!!!!

دلم خون دلم خستس خدايا
دراين بيغوله هاي غم تنها
اسير گريه و نفرين و آهم
نرو تنهام نذار ميپوسم اينجا

فقط به دليلي که الان گفتم خدايا تنهام نذاريا ياد اين شعر افتادم که مصرع آخرش تنهام نذار توش بود ... خب اينم يه توجيه ديگه !

6.يه شب سرد زمستوني که حتي شب آويز هم جرات نغمه سر دادن رو نداره من با کمال شجاعت از تو مي نويسم و ميخوام بدوني که هنوزم که هنوزه...
باز مي خوام يه جور ديگه حرفمو بزنم ...اين بار با يه ترانه که چند روز پيش نوشتمش

"بهانه ي رفتن"

پــــــر اشـک و پــــر آهـم / زده از مــردم دنــيــام
بـيــقرار مـثل همـيـشـه / توي فــکرم توي رويــام

عاشـقت بودم و هـستم / تو به هيچ کس دل نبستي
اي که واســـه خـاطـر من / دل مـردم و شـکـسـتـي

من هــنـوزم توي قـلـبم / عـشـقـتـو زنـدوني کردم
نـمي خـوام ازم برنجي / که تو رو قربـوني کـردم
-----------------
نــکن از دلـم گــلايــه / تو بـرام هــنــوز عزيــزي
بايـــد از تو مـي گذشــتـم / تا تو اشـکاتـو بريـزي

رفــتـن من يه بـهانـه ست / واسه آرامش چشمات
آرزومــــه که بگـيـرم / جاي غــم دوبـاره دسـتـات
-----------------
تـک سـتاره ي شـب من / کـاش تو عاشـقـم نبودي
تـو شـباي سرد غـربـت / کـاش که هـمـدمـم نبودي

درد دنـياست تـوي قـلـبم / نــمي خوام ايـنو بـبـيـني
واسـه تو از تو گـذشـتـم / تـا کـه اشـکامـو نـبـيـني

دارم از نـو مي نويـسم / شايـد از غربت چشمــات
توي اين غصه غريبه / دست عشق من با دستات

...


موضوعات مرتبط: ششگانه...

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 | 23:15 | نویسنده : عرفان |



 

خداجون سلام

من اومدم دوباره...! همون مزاحم هميشگي که دلش از دست بنده هات ريش ريش شده ، همون که پناهي جز تو نداره ، همون که....اصلا ولش ! آخه خودت ميدوني که تو فکرم چي ميگذره پس چرا بگم ؟! !!!!
خدا جون نميدونم که من دل نازک شدم يا بنده هات سنگ دل تر !؟ اما هرچي هست خوب نيست......اصلا خوب نيس
.
.
.
.
تو بچگيم تموم دل خوشيم اين بود که مادرم اجازه بده که برم سر کوچه مون و با هم سن و سال هام فوتبال بازي کنم و شايد تموم استرس و اضطرابم هم همون موقع بود که هر لحظه مادرم سر برسه و بگه بسته ديگه بيا خونه و من بايد از اون همه دلخوشيه يکجا دل ميبريدم ! واي که چقدر سخت بود...!

حالا بيشتر از يه دهه ميگذره از اين دل خوشي ها و دل مشغولي هايه بي ريا...
توپ لاکي همراه با راه راه هاي سفيد و بنفش ، دستکش زمستونيه مشکي که بجاي دستکش دروازباني دستم مي کردم و چنان ژستي که خودم هم به باور مي کردم که دروازبانم ، خاک خوردن تو کوچه هاي خاکي و اون همه سر و صدا...
همه و همه الان برام يه خاطره شدن ، يه خاطره از ديروزي که از فکر کردن بهش لذت ميبرم

خداي من الانم دلم خيلي پره ميخوام بنويسما ولي نمي تونم خب !!!!! بذار با این شعرم دل مشغوليم و بگم
ممنونم خدا جون

به سوي هر کسي رفتم مرا از خود برنجانيد
مرا پس زد،مرا دور کرد،مرا از قلب خود رانيد

سرافکنده و ناراحت به ميخانه شدم راهي
بدادم جام خالي را بدست غيرت ساقي

بخوردم داد دو جرعه عشق بدون دادن مالي
نخوردم تا بدين امروز شرابي را به اين نابي

مرا در عالم مستي بخود آورد و باور داد
مرا ياراي بودن گفت بسان بيدي در باد

به خانه مي شدم راهي ولي اينبار با شادي
درونم شوق بودن بود به لطف غيرت ساقی



 


موضوعات مرتبط: درد و دل

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم دی 1390 | 22:46 | نویسنده : عرفان |
 

 

بسيار مي گذرد از زماني که به خود آماده ام ... من و خدا مدت هاست که با هم خلوت مي کنيم

امشب هم به درد هايم گوش کن اي خداي من ، مي دانم که مي شنوي پس بي معطلي شروع مي کنم

روزگاري عجيب است و دل ها را حتي با محبت هم نمي شود بدست آورد ، ميدانم که ميداني از چه مي گويم...پس ادامه ميدهم

در روزگاري به سر ميبريم که عشق افسانه اي بيش نيست ، پروانه روياست و دگر از دل سنگ آب نجوشد...

روزگاريست مرگ شده آرزوي هر پير و جوان ، من مطمئن هستم که دگر گنجشک ها هم همان گنچشک هاي سابق نيستند...

چه به سر ما آمده!؟


انتظار ، توقع ، چشم داشت...
چه کلمات بي خودي که به خوديه خود چه ويراني ها که نکردند ، به ياد دوستي که نوشت و من نيز از نوشته اش بسيار نوشتم
اين بود مشق من :

تمام داستان دقيقا از همان جايي آغاز مي شود که :
ترازو بر مي داري و مي افتي به جان دوست داشتنت !

اندازه مي گيري !
حساب و کتاب مي کني!
مقايسه مي کني !
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زيادتر دوستش داشته اي ...
که زيادتر دل داده اي ...
که زيادتر گذشته اي ...
که زيادتر بخشيده اي ...
به قدر يک ذره ...
يک نقطه ...
يک ثانيه حتي!
درست از همانجاست که توقع آغاز مي شود!
و توقع آغاز همه ي رنج ها و دلگيري هاست...!!!

و چه زيبا گفت دوستي حسش را در جمله اي ، حسي که تا به امروز برايم غريبه بود
افکارم مانند دانش آموزيست که چيزي را تا لحظه اي پيش به ياد داشته و اکنون در يک آن که در برابر آموزگار قرار گرفته فراموشش کرده و خود را به در و ديوار ذهنش مي کوبد...
افکاري بس پريسان که در ذهنم رژه مي روند و آرام جانم را از من ربوده اند ، شايد نياز به خودي دارم ، خودي که خودم باشم...!

شايد اين جمله از عزيزي دوست داشتني شيواتر باشد ، جمله ايي که تلخيه معنايش را تا به مغز استخوان حس کردم

 

کاش من جاي تو بودم
کاش يکي مثل خودم براي خودم داشتم
کاش براي خود
خودم بودم

ممنونم خدا ممنونم که به حرف هام گوش دادی این روزها دیگه آدما صدای همدیگه رو نمیشنون!

 


موضوعات مرتبط: خلوت

تاريخ : شنبه بیست و یکم آبان 1390 | 22:29 | نویسنده : عرفان |
 

چند وقتی می گذرد که در حسرت نبودت می سوزم و با خود اشعار مبهمی که معنایش جز برای خود هویدا نیست زمزمه می کنم ولی دیگر خسته شده ام از این دلواپسی هایی که امانم را بریده اند و همچون خوره به جانم افتاده اند ... دیگر می خواهم زندگی کنم و طعم با تو بودن را بچشم ولی مگر می گذارند این مزاحم ها !!!

به تو گله دارم ای خدا به تو که می دانستی حال مرا و باز تصویر زیبای او را روبروی دیده گانم به میان آوردی مگر من چه گناهی به درگاهت کرده بودم که چنین نقره داغم می کنی ! که حتی دیگر توان نوشتن را ندارم و حال که به واسطه ی چند دوست به نوشتن وادار شده ام چیزی جز غم نبودنش ندارم که بنویسم ... غم ...غم...آری غم از تو می نویسم از تو که هیچ وقت و هیچ کجا مرا تنها نمی گذاری و گاهی فکر می کنم که به عقد من درآمدی و به خیانتم مشکوک می شوم ولی شک ندارم که شک دارم به این حس که بیشتر توهمی را شبیه است پس دوان دوان سجل را جستجو می کنم و وقتی نشانی از تو را نمی یابم در دل آرامشی که هرگز نداشته ام را حس می کنم وای که این لحظه را هرگز فراموش نخواهم کرد ، راستی نگفته ای که چرا همیشه با منی !؟

چندین روزیست که کارم به ملامت خود رسیده کم مانده که سر به بیابان بگذارم و در پی رسیدنت که می دانم نرسیدن است تلف شوم ولی وقتی بیشتر تفکر می کنم به این می رسم که زندگی با یاد تو نیز شیرین است و چرا باید از خدا گله داشته باشم وقتی چون تویی را در افکار من نهانده !؟ چون تویی را که حداقلش در رویاهایم از برای منی و چه چیز از این گوارا تر که من و تو در کنار هم به آرزوهایمان برسیم...

هر چه می گذرد درد این جمله برایم بیشتر می شود ، کاش که تسکینی داشتم از برایش کاش...
.
.
رفتنت را
كه شاعرم كند
نمي‌خواهم

از آمدنت بگو....


موضوعات مرتبط: از آمدنت بگو

تاريخ : چهارشنبه سی ام شهریور 1390 | 0:38 | نویسنده : عرفان |

دلم میگیرد وقتی میبینم کودکی منتظر چراغ قرمز است تا در هیاهوی بوق و دود به من و تو بگوید آقا تو رو خدا یه دونه بخر...خانوم شما ... تو رو خدا...

دلم بیشتر می گیرد وقتی که می شنوم صدای فقر را که دارد مانند جذام به جان همسایه ام ریشه می دواند و بعد از مرگش گوسفند ها سر خواهند برید...

دلم خون می شود وقتی می توانم ولی نمی خواهم ببخشم و در خلوت افسوس این کار نکرده را خواهم خورد وای که تا چه حد از این حس بیذارم...

دلم...دلم دیگر می ایستد...

شاید انسان ها برای بی دلیلی دلیل محکمی دارند ولی مهمترین دلیلشان را بی دلیلی می دانند

آری
آری
همین است...

 


موضوعات مرتبط: دلم میگیرد

تاريخ : شنبه یازدهم تیر 1390 | 15:54 | نویسنده : عرفان |

قلم از دست افتاد

كاغذم رنگي شد

آه...افسوس...هرگز...

نمي توانم دوباره بنويسم

در دلم مي گريم

چه كنم اي خدا ؟

و خدا فرياد زد

بنويس فرزندم

كاغذي برداشتم

سرخط با خط درشت

من دوباره مي نويسم و همين آغاز است

 


موضوعات مرتبط: سرخط

تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 | 21:27 | نویسنده : عرفان |
 

 بچه که بودم تو دوره ی اول ابتدایی وقتی خانوم معلممون بهمون می گفت این قسمت رو به عنوان مشق شب برید خونه بنویسین و فردا بیارین من با کلی ذوق و شوق با خودم فکر می کردم آخ جون من از همه سریعتر و تمییز تر می نویسم میارمش ، شاید ۷ ساعت بعد از مدرسه به آسمون نگاه میکردم و منتظر این بودم که شب بشه و من مشق شبم رو بنویسم مادرم نمیدونست که چرا هر وقتی که معلم مشق می داد من به آسمون نگاه میکنم ،  خلاصه شب می شد و من مشقم رو شروع می کردم (همیشه صدای اذان مغرب مقارب بود با شروع مشق من و این هیچ وقت از تو ذهنم بیرون نمیره) ولی بیشتر اوقات مشقم تموم نمی شد و مجبور بودم سریعتر بنویسم که کثیف می شد ، تا اینکه یک روز مادرم این مسئله رو واسم ریشه یابی کرد و توضیح داد که : عرفان ; معلم که میگه مشق شب منظورش این نیست که حتما شب مشقتون رو بنویسین اگه باور نمی کنی برو از دوستات بپرس که کی مشقاشونو مینویسن !؟
خلاصه منم رفتم و پرسیدم و این مشکلم حل شد...
اما...
اما حالا فکر میکنم که تو اون دوران چقدر به من خوش می گذشت و کیف می کردم ، تنها مشکلم این بود که مشقم رو تمیز و مرتب به معلمم نشون بدم ، شاید وقتی نوک مداد استدلر من می شکست دنیا رو سرم خراب می شد و یا وقتی که می خواستم برم بیرون آب بخورم  و خانوم معلم بهم میگفت نه بشین ، بغضم می گرفت ...
چقدر دنیای ساده و صمیمی و بدون ریایی داشتیم دورانی که توام با عشق بود ، دورانی که زنگ ورزشش برامون یه دنیا خاطرست ... دنیا با هم کلاسی هایی که طرز فکرشون هم سطح هم بود و همه چیز هم رو درک می کردن ، با هم خنده و با هم گریه می کردن ، با هم روزنامه دیواری درست میکردن چقدر شیرین بود...
شما چی شما دلت تنگ نشده ... ؟! اگه شده بگو می شنوم ...

دل بستـــه به سکه های قلک بودیم

به دنبال بهانــــه های کوچک بودیم

رویــــــــای بزرگ شدن خوب نبود

ای کاش تــــــمام عمر کودک بودیم

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته

تاريخ : شنبه هجدهم دی 1389 | 15:28 | نویسنده : عرفان |
مژده مژده

سلام دوستان عزیزم

یه بخش جدید گذاشتم به نام همه نوع شعر که شاید یکم تنوع به وب داده باشم ، البته امیدوارم !

لطفا اشعار خودتون رو  با درج اسمتون تو قسمت نظرات پست کنین تا تو این بخش قرار داده بشه ، ممنونم

 

http://shaeraneirani.blogfa.com/page/hamenosher.aspx

 


موضوعات مرتبط: همه نوع شعر

تاريخ : سه شنبه دوم شهریور 1389 | 0:59 | نویسنده : عرفان |

حمید مصدق شاعر معاصر، در دهم بهمن ماه سال ‌۱۳۱۸ در شهرضا ، از شهرستان‌های تابع استان اصفهان ، به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرضا و اصفهان به پایان رساند . او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.

و در سال ‌۱۳۳۹ به تهران آمد و در رشته‌ی بازرگانی مؤسسه‌ی علوم اداری و بازرگانی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل گردید . وی پس از فارغ التحصیل شدن در مؤسسه‌ی تحقیقات اقتصادی این دانشگاه به امر پژوهش مشغول شد.
 از سال
۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت.در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت.
 او از سال
‌۱۳۵۱، پس از دریافت فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی، به عضویت هیات علمی دانشگاه درآمد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان با عنوان استادیار به تدریس پرداخت.در كنار تدریس از سال 1353 عضو کانون وکلای دادگستری تهران شد و به شغل وکالت اشتغال ورزید . ‌حمید مصدق، عضو هیات علمی دانشكده‌ی حقوق دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبایی، وكیل درجه یك دادگستری عضو كانون وكلا و سردبیر نشریه‌ی كانون بود. او در کنار شغل وکالت و تدریس به سرودن شعر و انتشار مجموعه های شعری خود اشتغال داشت .
مصدق تا سال
۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق اشتغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون را پی گرفت .
حمید مصدق در 1351 ازدواج کرد و دو فرزند به نامهای ترانه و غزل دارد

او، در هفتم آذرماه ‌1377 در اثر سكته‌ی قلبی در تهران درگذشت.

نخستین اثر وی منظومه‌ی بلند « درفش کاویانی» در سال ‌۱۳۴۰منتشر و در همان سال توقیف شد؛ چاپ دوم آن در سال ‌۱۳۵۷ منتشر و بعد از انقلاب نیز به دفعات تجدید چاپ شد.
دومین کتاب شعر مصدق، منظومه‌ی «آبی، خاکستری، سیاه» است که در سال ‌۱۳۴۳ منتشر شد. این منظومه حال و هوایی لیریک و درعین حال اجتماعی دارد و تاکنون ده‌ها بار توسط ناشران رسمی و مخفی در داخل و خارج از کشور تجدید چاپ شده است.
«در رهگذار باد» سومین منظومه‌ی مفصل مصدق نیز نخستین‌بار در سال ‌۱۳۴۷ به چاپ رسید و پس از آن بارها تجدید چاپ شد.
مصدق بعد از انقلاب نیز به سرودن شعر ادامه داد . «از جدایی‌ها» ، «سال‌های صبوری»‌ و «شیر سرخ» ، از دیگر آثار شعری حمید مصدق هستند که به ترتیب در سال‌های ‌۱۳۵۸، ‌۱۳۶۹ و ‌۱۳۷۶منتشر شده‌اند. مجموعه‌ آثار این شاعر معاصر نیز در سال ‌۱۳۶۹ در کتابی به نام «تا رهایی» گردآوری شده است که این مجموعه نیز بارها تجدید چاپ شده است.
از او همچنین علاوه بر آثار شعری، کتاب «مقدمه‌ای بر روش تحقیق» (‌۱۳۵۱)،«مجموعه‌ی رباعیات مولوی» و «غزلیات حافظ» و چندین کتاب در زمینه‌ی حقوق نیز به یادگار مانده است.
برخی از شعرهای حمید مصدق نیز در سال‌های مبارزه علیه رژیم پهلوی، توسط برخی از دانشجویان، در قالب سرودهایی اجرا شد که نوارهای کاست آن، به‌صورت مخفی و دست به دست، می‌گشت و در راهپیمایی‌ها، همخوانی می‌شد.
آخرین اثر او" از جدایی ها" (چاب نهم)ا ست كه با مقدمه دكتر سیمین دانشور در سال 1377 منتشر شد.
مصدق شاعری غیر مقلد و صاحب سبك بود، شعرش ساده و صمیمی است و به ذهن و زبان مردم نزدیك است.

سیمین بهبهانی در باره او گفته است : مصدق اهداف انسانی را با شعر می‌‏آمیخت

 

قطعه ای چند :

 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم


موضوعات مرتبط: حمید مصدق

تاريخ : سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 | 2:59 | نویسنده : عرفان |

ایرج میرزا در خانواده ای شاعر پیشه در شهر تبریز به دنیا آمد. هنگامی که به سن

نوجوانی رسید تحت تعلیم و تربیت استاد قرار گرفت تا پارسی را بیاموزد سپس به

مدرسه دارالفنون تبریز جهت یادگیری زبان فرانسه رفته و در خارج نیز در

حوزه ای که آشتیانی ها ترتیب داده بودند منطق، معانی و بیان را آموخت و در اوایل

سن 14 سالگی، برای تحصیل علم او را نزد مرحوم میرزای عارف و نزد، مسیو

لامپر فرانسوی، فرستادند. همچنین او در این سنین شعر نیکو می سرود و امیرنظام

در زمینه شعر او را بسیار ترغیب و تشویق می کرد و خط تحریر و نستعلیق را

به خوبی فرا گرفت هنگام افتتاح مدرسه مظفری در تبریز توسط امیرنظام، سمت

معاونت آنجا را بعهده گرفت و در اواخر ولیعهدی مظفرالدین شاه در معارف و

دارالفنون به سمت جانشینی منصوب شد و مظفرالدین شاه لقب امیرالشعرایی به

وی اعطا کرد . ایرج میراز خدماتی شامل تاسیس کابینه ایالتی ، اداره موزه

و ... انجام داد و یکی از مسائل مهمی که در زندگی ایرج به پیشرفت او کمک

شایانی کرد. آشنایی او با امیرنظام گروسی بود. امیرنظام مانند پدری دلسوز و

مهربان برای ایرج بود و از هیچ گونه کمک و همراهی دریغ نداشت به او

نامه های دلگرم کننده می نوشت هدایای مختلف برای او می فرستاد و از همه

مهمتر او را با فرزند خود هم درس کرد و در محافل اهل فضل و کمال او را

معرفی کرده و خلاصه تا آخر عمر یاری غمخار و رفیقی شفیق برای ایرج بود.

اشعار ایرج در ابتدا جز تعدادی قصید مدیحه ساریی نبود و خود این چنین

نمی پسندیده و اشعار خوب و کامل او در نیمه دوم عمر او سرود شده، آن موقع

که در دستگاه دولتی مشغول کار بود، بیشتر اشعار انتقادی و اجتماعی می سرود.

ایرج در سفرهایی که همراه امین الدوله به اروپا داشت و آشنایی او با زبان فرانسه

به او کمک فراوانی کرد تا وی را مردی آزاد فکر و متجدد و ترقی خواه بار آورد

، در نتیجه او در ابزار عقاید خود بسیار شجاعانه و بی باکانه سخن می گفت

اشعارش دارای روانی و سادگی خاصی بود تا همگان گفته هایش را دریابند. به

رسم و رسومات خرافی و نقص های اجتماعی. تعارفات بیهوده خرده می گرفت

و از آنها به دور بود . آموزگاری دلسوز ،  توانا و اندیشمند بود نه برای پاداش

گرفتن و نه برای مقام گرفتن و ستایش شدن شعر می سرود و از طریق زحمت و

تلاش مجدانه به جایی رسیده بود. به تعلیم و تربیت کودکان بسیار اهمیت می داد و

در این حین علاقه وافری به زنده کردن ادبیان غنی فارسی داشت از جمله کارهای

او که برای کودکان و نوجوانان سروده است می توان به: شوق درس خواندن، مهر

مادر، کلاغ و روباه، پسر بی هنر و ... اشاره کرد . یکی از پسران ایرج به نام

جعفر قلی میرزا در زمان حیات پدر به دلیل نامعلومی خودکشی کرد و پدر حساس

خود را داغدار و ماتم زده ساخت . ایرج یک پسر دیگر به نام خسرو و یک دختر

دیگر به نام ربابه نیز از خود به جای گذاشت . وفات ایرج ناگهانی و بسیار تاثر

انگیز در روز دوشنبه 27 شعبان سال 1344 هجری قمری که مطابق با یکی از

آخرین روزهای ماه اسفند سال 1304 هجری شمسی بود اتفاق افتاد و علت آن

را سکته قلبی نگاشته اند .


دیوان اشعار



بر سر در کاروان سرایی

تصویر زنی به گچ کشیدند

ارباب عمایم این خبر را 

از مخبر صادقی شنیدند

گفتند که واشریعتا ، خــلق

روی زن بی نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد

تا سر در آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق

می رفت که مؤمنین رسیدند

این آب آورد ، آن یکی خاک

یک پیچه ز گل بر او بریدند

ناموس به باد رفته ای را

با یک دو سه مشت گل خریدند

چون شرع نبی از این خطر جست 

رفتند و به خانه آرمیدند 

غفلت شده ای بود ، خلق وحشی

چون شیر درنده می جهیدند

بی پیچه زن گشاده رو را

پاچین عفاف می دریدند

لب های قشنگ خوشگلش را

مانند نبات می مکیدند

بالجمله تمام مردم شهر

در بحر گناه می تپیدند

درهای بهشت بسته می شد

مردم همه می جهنمیدند

می گشت قیامت آشکارا

یک باره به صور می دمیدند

طیر از و کرات ووحش از جحر

انجم ز سپهر می رمیدند


موضوعات مرتبط: ایرج میرزا

تاريخ : دوشنبه دهم فروردین 1388 | 17:33 | نویسنده : عرفان |

 

غیاث الدین ابوالفتح، عمر بن ابراهیم خیام (خیامی) در سال 439

هجری (1048میلادی) درشهرنیشابورو درزمانی به دنیا آمد که

ترکان سلجوقی بر خراسان ،ناحیه ای وسیع در شرق ایران ،

تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و

نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق

نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند

بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت. خیام در

سال 461 هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و

درآنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی

القضات سمرقند اثربرجسته خودرادر جبرتألیف کرد .

خیام سپس به اصفهان رفت و مدت 18 سال در آنجا اقامت گزید

و با حمایت ملک شاه سلجوقی ووزیرش نظام الملک،به همراه

جمعی از دانشمندان و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد

خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود، به انجام

تحقیقات نجومی پرداخت . حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم رایج

در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب سلطان ملکشاه

سلجوقی) بود. در تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً

برابر با 365 روز و 5 ساعت و و 45 ثانیه است. سال دوازده ماه

دارد 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر ماه 30 روز و

ماه آخر 29 روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند

که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز است هر چهار

سال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و

آن سال 366 روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک

روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر

ده هزار سال سه روز اشتباه دارد . بعد از کشته شدن نظام الملک

و سپس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر تصاحب سلطنت

اختلاف افتاد. به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر،

مسائل علمی و فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به

فراموشی سپرده شد. عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و

رصدخانه ، خیام را بر آن داشت که اصفهان را به قصد خراسان

ترک کند.وی باقی عمر خویش رادرشهرهای مهم خراسان به ویژه

نیشابور و مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه)

بود ، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی

دنیا به شمار می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند .

بیشتر کارهای علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این

شهر جامه عمل به خود گرفت. دستاوردهای علمی خیام برای

جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است.

وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی

معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با

استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی

توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای

معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه

حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها

ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای

اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را

بررسی کند . اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن

اعداد منفی در آن زمان ، خیام به جوابهای منفی معادله توجه

نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای

معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل

از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در

تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها

(به صورت کاملتر) بیان کرد ، پیش نهد.

خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی

پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت

حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ

کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر

ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم

کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات

"اصل توازی" (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب

شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل

آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد .

در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که

کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و

ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور

هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد . بسیاری

را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث

حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و

معتقدند ، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید .

البته گفته می شود بیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل

ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیر

الدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از

عددها آورده اند.

استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از

دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های

کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی

، نظریه موسیقی وغیره نیز بر جای مانده است.اخیراً نیزتحقیقاتی

در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که

ارتباط او راباساخت گنبدشمالی مسجدجامع اصفهان تأئید می کند.

تاریخ نگاران و دانشمندان هم عصرخیام وکسانی که پس ازاو آمدند

جملگی بر استادی وی درفلسفه اذعان داشته اند،تا آنجاکه گاه وی

را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود

خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین

رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست.

اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر

در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به

انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در

ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته

قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از

شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت

وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران

اندیشه خیام راشدت بخشیده است.برخی برای بیان اندیشه اوتنها

به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر

این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که

صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری

پربار سرانجام در سال 517 هجری (طبق گفته اغلب منابع) در

موطن خویش نیشابور درگذشت و با مرگ او یکی از درخشان ترین

صفحات تاریخ اندیشه در ایران بسته شد.

 

دیوان اشعار :

 

هر چند که رنگ و روی زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم  نشد   که  در  طربخانه   خاک

نقاش   ازل   بهر   چه  آراست   مرا

 

 

چون عهده نمی شود  کسی  فردا را

حـالی خوش دار  اين دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای  ماه  که  ما

بـسيار  بـــگردد  و  نــيـابد  ما  را

 

 

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب  ناب  گویید  مرا

خواهید به روز حشر یابید  مرا

از خاک  در میکده  جوييد  مرا

 

 

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید  ز تراب  چون  روم   زیر  تراب

گر بر سر خـاک  من  رسد  مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

 

 

بر  لوح   نشان   بودنی ها  بوده   است

پیوسته قلم ز نيک  و بد  فرسوده   است

در  روز ازل  هر  آن  چه  بايست  بداد

غم  خوردن  و  کوشيدن  ما بيهوده است

 

 

ای  چرخ  فلک خرابی از کینه  تست

بیدادگری     پیشه      ديرينه    تست

وی   خاک  اگر  سينه    تو   بشکافند

بس  گوهر  قیمتی  که در سینه  تست

 

 

چون  چرخ  بکام   يک   خردمند   نگشت

خواهی تو  فلک  هفت شمُر خواهی هشت

چون  بايد    مرد  و   آرزوها  همه  هِشت

چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

 

 

اجزای   پياله ای   که   در  هم پيوست

بشکستن    آن   روا   نمی دارد   مست

چندين  سر  و ساق  نازنين و کف دست

از مهر که پيوست و  به کين که شکست

 

 

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس  و بی رفيق  و بی همدم و جفت

زنهار  به  کس  مگو  تو   اين  راز  نهفت

هر  لاله   که   پژمرد    نخواهد    بشکفت

 

 

 

می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابين تو چیست

گفتــا دل خـرم  تـو کابين  مـن  است

 

 

 


موضوعات مرتبط: خیام

تاريخ : دوشنبه سی ام دی 1387 | 10:59 | نویسنده : عرفان |